تبليغاتX
*زیباترین صدای زندگیم تپش قلب توست * فصل وصال


سیزده نکته مهم زندگی و عشق از گابریل گارسیا مارکز

یک: دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

دو: هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

سه: اگر کسی تو را آن گونه که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

چهار: دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

پنج: بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی ولی بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

شش: هرگز لبخند را ترک نکن.حتی وقتی ناراحتی.چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو گردد.

هفت: تو ممکن است در تمام دنیا یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

هشت: هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران...

نه:شاید خدا خواسته ابتدا افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را به این ترتیب وقتی او را شناختی بهتر می توانی شکر گزار باشی.

ده:به چیزی که گذشت غم نخور به آن چه که پس از آن آمد لبخند بزن.

یازده: همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کنو فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

دوازده: خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

سیزدهم: زیاد از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری...


دنیا که شروع شد زنجیر نداشت.خدا دنیا را بی زنجیر آفرید.

آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد.

دل زنجیر شد عشق زنجیر شد دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری

خدا دنیای بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر بهشت است.

امتحان آدم همین جا بود.دست های شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت زنجیرت را پاره کن.شاید نام زنجیر تو عشق است.

یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد...نامش را مجنون گذاشتند...اما مجنون نه دیوانه بود و نه زنجیری...این نام را شیطان بر او گذاشت.شیطان آدم را در زنجیر می خواست.

لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چه می خواهد.لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.لیلی زنجیر نبودلیلی ماند چون نام دیگر لیلی آزادی بود....

 

+ نوشته شده در  88/08/29;ساعت 10:26;  توسط مجید;  | 

سلام سلام ... حالتون چطوره ؟؟ بعد از یه مدت تقریبا طولانی گفتیم یه کم از حال و روز خودمون بگیم . قبل از همه چی بگم دلمون خیلی براتون تنگ شده بود مخصوصا این چند روز که سرمون شلوغ بود و اصلا نمی رسیدیم سر بزنیم . خب از این مدت بگم  که از شروع فصل مورد علاقم پاییز کار و بارام و گرفتاری ها یه کمی زیاد شد و حسابی من کلافه کرده بود از یه طرف دنبال کارای  سربازیم  از یه طرف آبجی جونم اینا در حال ساختن خونه هستن و برق کشی اون خونه هم گردن من بود و منم که روی این کار حساس و سخت گیرم و یه کم اذیت میشم. بعد از اتمام اون کار دوباره یه کار قدیمی اومد سراغم ... قبلا کارای کامپیوتریه بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرمون دست من بود و الان بعد از چند وقت دوباره کارشون گره خورد و اومدن سراغم ما هم توی این موقعیت بیکاری  کلی خوشحال شدیم و کارو قبول کردیم و هنوزم تموم نشده 8 صبح تا 8 شب بنیادم دوباره چشم خورد به عکس شهیدا و تنم لرزید واقعا بعضیا به نحوه خیلی بدی به شهادت رسیدن و با دیدن عکساشون وخوندن وصیت نامشون آدم به خودش میاد که واقعا اینا واسه چه هدفی شهید شدن و ما الان کجاییم؟؟  دیگه از این کارای  موقتی خسته شدم فقط اگه کارت پایان خدمت داشتم می تونستم بهترین شغل داشته باشم... بازم خدایا شکرت...توکل به خودت...توی این مدت فاطمه خانومی خیلی اذیت شد و پا به پام همه جا بود و گلایه نکرد ممنونم خانومی به خاطر همه ی خوبیات... راستی امروز روز خوبیه ساعت 5.30 می خوایم بریم کنسرت احسان خواجه امیری با هزار زور و زحمت بلیط گیر آوردیم... هفته قبل عروسیه پسر عمم بود زیاد خوش نگذشت این هفته هم 3تا عروسی دعوتیم یکی عروسی دختر عمم که نمیریم چون....خوشم نمیاد به جاش میریم عروسیه داداشه آقا رضا (دوستم) توی باغه خوش می گذره البته اگه سرما بذاره...جمعه هم عروسیه  افشین جون دوست عزیزم ... افشین آرایشگر محله که همه رو از راه به در کرده و هممون رو فشن می کنه..ابرو درست میکنه و... اوووووووووههههههههه بسه دیگه دلمون واستون تنگ شده نظر یادتون نره     اینم عکس عروسی ...

+ نوشته شده در  88/08/05;ساعت 10:54;  توسط مجید;  | 

تقریبا تمامی افراد اولین باری که بوسیده شده اند را به خاطر دارند . این یک تجربه ی کم نظیر است و کم و بیش به جنگ زبان ها شبیه است (البته نوع فرانسویش) . مهارت در بوسیدن تنها شامل دانستن چگونگی  عملکرد زبانتان داخل دهان  طرف مقابل بدون صدمه زدن به لوزه هایش نیست . بلکه  شامل کل دهان  لبها زبان دندانها و بقیه قسمت ها نیز می شود.

یک دستتان را در اختیار او قرار دهید

موقعیت قرار گرفتن دست هایتان روی بدن او در هنگام بوسیدنش بسیار حائز اهمیت است . محکم اما به نرمی صورتش را بگیرید ضمن این که زبانتان را در داخل دهانش می برید و لبهایش را میمکید. این کار قطعا برایش لذت آور خواهد بود. بعلاوه به عقب کشیدن موهایش از پشت سر یا فشار دادنقسمتی از بدنش می تواند جالب باشد که البته برای بعضی ها آزار دهنده است.

حرکات زبان

از آنجایی که شاید بوسیدن شریکتان یکی از  مهمترین بخش های معاشقه شما با هم باشد چند روش وجود دارد که مطمئن شوید همسرتان چگونه دوست دارد بوسیده شود. چون مردم اغلب آنگونه که دوست دارند با آنها رفتارشود عمل می کنند . به شیوه ای که او  برای بوسیدن شما به کار میبرد دقت کنید که شاید این همان شیوه ای است که دوست دارد شما او را ببوسید . آیا او لبهای شما را گاز می گیرد یا سعی میکند به آرامی تمام زبان شما را بمکد؟خب هیچ چیز در دنیا به اندازه ی مقابله به مثل زیبا نیست!

کمی بازی کنید

به او بگویید که بوسیدنش شما را بسیار هیجان زده می کند و سپس فرض کنید که نقش هایتان عوض شده و از او بخواهید تا همان طوری که او را بوسیدید شما را ببوسد چون می خواهید بدانید چه احساسی دارد .

طولش بدهید

تقریبا چیزی در دنیا به پای بوسه های طولانی آرام آبدار و اغوا کننده نمیرسد . همسر شما قطعا علاقه ی شما به خودش را از طریق همین لحظات بوسه آبدار و طولانی احساس خواهد کرد . پس محکم و عمیق ببوسیدش .

خلاقیت به خرج داده و لب های بالا و پایینش را به شیوه ای آرام وبا احساس با زبانتان لمس کنید. وقتی که با بزاقتان به اندازه کافی آنها را لیز کزدید لبهایتان را دور لبهایش قرار دهید و بگذارید دهان هر دویتان خیس شود.

خجالتی نباشد سراغ همه جا بروید!!!

+ نوشته شده در  88/07/25;ساعت 23:38;  توسط مجید;  | 

باید بدانید هشتاد درصد آنچه که می خوانید برگرفته از منابع و کتب مختلف است و بقیه تفکرات خودم می باشد. من یک نویسنده یا چیزی شبیه آن نیستم اما می خواهم آنچه در زندگی به من کمک کرده را با شما شریک شوم. از این به بعد مطالب این وبلاگ توی این موضوعات می چرخه البته یه کمی جذاب تر هم میشه یعنی وارد بعضی مسایل جنسی هم میشه ... هر چند الان دیگه همه خودشون به قول معروف حسابی واردن اما شاید این مطالب به کار خیلی ها بیاد مخصوصا زوج های جوون و یا اونایی که عاشق هم هستند . البته توی این پست به مطالب اونجوری نمیرسیم .

خیلی از مردم عشق را فقط در دوست داشتن فرد دیگر جستجو می کنند . البته مردم خودشان متوجه این مسئله نیستند و بطور غیر ارادی این کار را انجام می دهند.مردم بر این باورند که : "اگر فقط من بتوانم دیگران را دوست داشته باشم آنها نیز مرا دوست خواهند داشت . پس من دوست دااشتنی خواهم بود .خیلی از مردم احساس می کنند کسی نیست که آنها را دوست داشته باشد و به همین دلیل از خودشان متنفرند. این واقعا یک بیماری است. واقعیت این است که دیگران این افراد را دوست دارند اما خیلی از مردم محبتشان را به آنها ابراز نمی کنند. چرا؟ به دو دلیل اول این که این افراد شما را باور ندارند آنها فکر می کنند شما برای به چنگ آوردن چیزی سعی دارید آنها را بازی دهید. این گونه افرادکنار می نشینند وسعی می کنند دلایل علایق دیگران را به خودشان بررسی کنند.بنابر این شما را باور نمی کنند و سعی می کنند شما را وادار کنند که علاقه خود را به آنها ثابت کنید. دومین دلیل این است که آنها یک مرتبه نگران می شوند که تا چه مدت می توانند عشق و علاقه  شما را حفظ کنند. پس برای به دست آوردن محبت شما شروع می کنند به تغییر دادن رفتار خودشان. بدین ترتیب ایت دو نفر اصطلاحا خودشان را در یک رابطه گم میکنند.آنها با این امید رابطه را شروع کردند که خودشان را پیدا کنند اما با از خود بیگانگی به این رابطه پایان میدهند.

به هیچ وجه نباید صرفا برای ایجاد وحفظ یک رابطه معیارهای خود را زیر پا بگذاریم(به قول جوونای امروزی برای این که عاشق هم بمونیم و... رفتارامونو مطابق میل هم تغییر میدیم). یا این که بخواهیم رفتار دیگران را مطابق میل خود تغییر بدیم.اعتقاد به این موضوع باعث می شود دیگران فشار وحشتناکی را در ارتباط با شما متحمل شوند.(در اکثر روابط عاشقانه امروزی این فشار وجود دارد با این که پسرم میگم بیشتر روی دخترا وجود داره به خاطر رفتار نادرست پسرا)چون انتظار دارید نقشهایی را برایتان بازی کند که جز شخصیت آنها محسوب نمیشود. بدین ترتیب با توجه به علاقه شدید انها سعی می کنند چنین نقش هایی را برای شما بازی کنند اما بالاخره به جایی می رسند که دیگر قادر به این کار نخواهند بود.از این مقطع زمانی به بعد دیگر نخواهند توانست تصویر یکه شما از او در ذهنتان  ساخته اید را کامل کند و نقش های قبلی را بازی کند.درست همین جاست که رنجشها و عصبانیت ها کم کم جای خود را در روابط باز میکند.نهایتا طرفین برای بازیابی و اصلاح شخصیت واقعی و رابطه خود سعی می کنند به خود اصلیشان برگردند و همان طور رفتار کنند که دلشان می خواهد همین جاست که جمله ی " اون واقعا تغییر کرده" از زبان ما جاری می شود...و.... اشکال مهم ما از ابتدا این است که : هدف از ایجاد این رابطه این نیست که فرد دیگری را درکنار خود داشته باشیم تا ما را کامل کند...بلاکه این است که فرد دیگری را در کنار خود داشته باشیم تا کمال خود را با او شریک شویم.باید اجازه داد در خلال یک رابطه هر فرد نگران چگونه بودن خود  آنچه دارد  آنچه طلب می کند یا می بخشد باشد . احتمالا این درسی است که با تفکرات شما زیاد سازگار نیست. پس بگذارید چیزی به شما بگویم : تمرکز شما روی دیگران یا دائما به دیگران فکر کردن همان چیزی است که باعث شکست یک رابطه می شود.

برای حسن ختام این مطلب جمله ای از گابریل گارسیا مارکز نقل می کنم:

دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو  بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

+ نوشته شده در  88/07/13;ساعت 12:34;  توسط مجید;  | 

سلام بر سلطان فصل ها پاییز ِ زیبا

سلام بر اولین برگ پاییزی که با افتادنش بوسه بر غم می زند

سلام بر اشکهای پنهان شده در باران پاییز

سلام بر فریادهای بی صدا و  گم شده در باد پاییزی

سلام بر تولدهای پاییزی

سلام برتولد و خزان عشق در پاییز

آسمان اشك شوق ميريزد زيرا پيوند عاشقانه باد و درخت او را به وجد مي آورد !

فرشته ها شادي ميكنند چون فصل عاشقي شروع ميشود و يك به يك روي ماه را ميبوسند و

مي رقصند آري پاييز فصل زيباييست و بارانش عاشقانه مي بارد آري پاييز فصل عاشقان

دلتنگست!

سلام .. سومین و زیباترین فصل سال هم رسید ان شا الله که خوب باشه واسه همه عاشقا... واسه من که شروعش رفتن به درمانگاه و معاینه و...تا علت این دل درد و ورم شکم بنده معلوم بشه ... سال های قبل این موقع در تب وتاب انتخاب واحد وحذف و اضافه بودیم قبل تر هم شروع مدارس اما امسال فقط تماشاچی هستیم....

احتمالا توی این ماه تکلیف بیشتر کارای مهم زندگیمون معلوم میشه...توکل به خدا...

راستی بچه ها مگه نظر سنجیه من مشکلی داشت؟؟؟فیلتر شد!!!عجباااا!!!

** در بیکرانه ی زندگی ۲ چیز است که افسونم می کند:

آبی آسمان که میبینم و می دانم که نیست

و خدایی که نمیبینم و میدانم که هست

**بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش

هنوز با غم این برگهای زرد اینجاست

** سلام! خسته نباشید. ریز نمراتمو می خواستم.

- همین طوری که نمیشه! اول برو اتاق 215 هزینه آموزش رایگانت رو محاسبه کنن، واریز که کردی فیششو بیار که ریز نمراتو بهت بدیم.

- هزینه آموزش رایگان؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  88/07/01;ساعت 0:50;  توسط مجید;  | 

سلام .... سلام . حالتون که ایشالا خوبه دوستای عزیز؟؟ ما بالاخره برگشتیم ... دلمون واسه همتون تنگیده بود ... جاتون خالی خیلی خوش گذشت... رفتیم یه هتل 5 ستاره!!! پنج ستاره که نه خیلی گرون بود . 4 ستاره هم یه کمی مبلغش بالا بود . 3 ستاره هم یه خورده گرون بود ......... اصلا بی خیال سوئیتمون بی ستاره بود اما عوضش لحظه هامون پر از ستاره بود دلمون هم شاده شاد خیلی هم خوش گذشت  همه رو دعا کردیم  عسل خانومی به محض رسیدن شروع کرد به گیر دادن که بریم شهر بازی و بریم پاساژ الماس و پروما و باغ وحش و......... منم همش گفتم چشم و همه جا رفتیم ... شهر بازی که یه قصه جدا داشت ... هر چی گفتم بابا بی خیال من یکی ... من می ترسم اما .... چشتون روز بد نبینه اینقده جیغ زدیم صدامون در نمیومد.... تقریبا نصف پولامونم توی الماس شرف به رحمت خدا رفت .... قصه همینجوری بود که چند روز آخر زنگیدیم به بابایی گفتیم یه مقدار ناقابل بریز به حساب تا از گشنگی .... حرم رفتن هم که تعریف نمیشه خودتون میدونین چه حسیه...... نکته ی جالب سفر این بود که با هماهنگی ای که از قبل داشتیم با دوستای عزیزمون از وبلاگ(تورامن چشم در راهم)  که به تازگی با هم ازدواج کردن قرار گذاشتیم وهمدیگرو دیدیم و دور زدیم خیلی مهربون بودن.... خلاااااااصه همه رو دعا کردیم به نیت همتون نماز خوندیم... ممنونیم از همتون که بهمون لطف دارین خیلی دوستون داریم و خوشحالیم که یه جمع دوستانه با هم داریم... ان شا الله به زودی شما هارو هم می بینیم...


راستی یه نظر سنجی گذاشتم یادتون نره شرکت کنید . این نویسنده هایی که نوشتم همشون مورد علاقه ی من هستن مخصوصا دو تای اولی...دوستون داریم بابای

 

+ نوشته شده در  88/06/16;ساعت 3:24;  توسط مجید;  | 

وقتي مي گويم دوستت دارم
شايد تصور كني تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم گذاشته ام
و جمله اي را بيان كرده ام
اما...اين تنها يك جمله نيست !
دنياي لبريز از رويا هاي سبز و سرخ !
همين جمله كوتاه !
آري همين چند واژه خود كتابيست سر شار از معنا !
دوستت دارم يعني بي حضور تو زندگي برايم بي معناست
بي تو دنياي من به سردي مي گرايد و چشمانم پراشک ميگردد !
دوستت دارم يعني قلب من منزلگاه توست
و وجودم سرزميني كه تخت پادشاهي را تنها لايق تو مي دانم .
دوستت دارم 


سلام  سلام به همه ی دوست های عزیزمون . ایشالا همگیتون خوبه خوبه خوبید... ما هم به لطف خدا خوبیم . فقط بنده دیگه طاقت نیاوردم و خودم دستم رو زودتر از دستور پزشک باز کردم ... آخههههه راحت شدم و از همه مهم تر به تمرین های فوتبالم میرسم آخ که دلم واسه یه فوتباله حسابی لک زده . اما حیف امسال باید مسابقات جام رمضان رو فقط تماشا کنم... توی این یکی دو هفته زندگی یه کمی بیش از حد عادی و یکنواخت بود (البته به جز اون روزی که رفتیم کوه)... آهااااااااان یه خبر... من و عسلم بعد از ازدواج دوست داشتیم بریم مشهد اما نمی شد یه بار رفتیم آبجیه عسلو بدرقه کردیم یه بار مامان بابامو . به عسلی گفتم انگار باید 3 نفر بدرقه کنیم بعد بریم ... سومیش هم جور شد بابا مامان عسلم ... خب دیگه نوبتی بود حالا نوبته ما رسیده بود...بلیط گرفتیم واسه روز چهارم ماه رمضون فکر کنم چهارشنبه هفته بعد میشه اگه گفتین چند روزه؟؟؟؟؟ دوازده روز .... وای چه حالی بده ها....سعی می کنیم از مشهد یه آپ کنیم .             واااااااااااااااای دلم خیلی هوای امام رضا کرده....

**راستی چه جالب چند تا ترانه قشنگ گوش دادم که خوانندش مجید یحیایی بود خواننده شدیم و خودمون خبر نداریم...

**کم کم  ماجراها و حوادث جامعه هم فروکش کرد البته به زور ... فریادتان بی ثمر نبود سبز اندیشان عزیز ...

 

+ نوشته شده در  88/05/29;ساعت 11:33;  توسط مجید;  | 

عزیزم حکایت آشنایی من و تو حکایت غریبی است . سال ها با عشق برایت نوشتم نوشته هایی که گاهی حتی نگاهت آن ها را ندید. جایگاه عشق تو در دلم ابدی است و جایش را به عشق دیگری نمی سپارد .

مهربان همیشگیم... جویبار سرشار از خوبیت تنها در سیلاب عشق من قصه های شیرینش را به دست امواج می سپارد. . . دریای دل بدون این جویبار هیچ است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام سلام ... ما اومدیم ... هفته پیش یه هفته ی پر از ماجرا بود که با شکستن مچ دست بنده توی مسابقه فوتبال شروع شد که خیلی بد موقع بود چون از مسابقات جام رمضان جا موندم... از اونجایی که بنده بیش از حد روی دست راست تکیه داشتم و اصلا با دست چپ هیچ کاری بلد نیستم حسابی اذیت میشم البته غذا که عسل خانومی بهم میده بجز عروسیه آخر هفته که نتونستم یه لقمه درست بخورم... آهان از عروسی بگم ... این عروسی اولین مجلس رسمی بود که من وعسلم با هم حضور داشتیم کلی خوش گذشت.

عروسیه داداش مهدی بنده بود... به قول مهروف ترکوندیم... بنده که یه دستی کلی رقصیدم ... توی پارک و خیابون و البته توی خونه با عسل خانومی که خیلی مزه داد... یه هااااااااااالمه هم آتیش بازی کردیم . از اون جایی که ما مجلس عقدمون مختصر بود و اکثر فامیلا خانوممو ندیده بودن توی این مجلس کلی فضولی می کردن و دو جانبه هم تبریک می گفتن ... هر چیم پول داشتیم مثه آب خوردن خرجشون کردیم و الان یه لیست بلند وسیله مورد نیاز داریم اما کو پول؟؟؟ باید بریم پیش مامانه خوبم وباباییه توپم......

+ نوشته شده در  88/05/10;ساعت 12:38;  توسط مجید;  | 

  ..::دفتر خاطرات::..

چهار فصل سال رو توی یه سفیدی که با آبی رنگ شده بود نقاشی کرده بودم و امروز

بعد از مدت ها بازم رفتم تا سراغی از اونا بگیرم.

پر بود از شب هایی که تا صبح گریه کرده بودم و تو رو از خدا خواسته بودم

 پر بود از اشک و ناله ی سحری که می گفتن استجابت دعا تو اون لحظه ها ست

 پر بود از خدا خدا کردنا که توی سیاهیا تنها امید دل ماست.

انگار سال هاست می گذره از اون لحظه ها و روزگار.

 ورد زبونم اون روزا از خدا تو رو خواستن بود و بس.

 انکارنمی کنم که لحظه های شیرینم بود توی صفحه ها

ولی سختی اون قدر زیاد بود که لحظه های خوب پیدا نبود.

صفحه صفحه ورق زدم این جا دلم شکسته بود این جا غرورم زیر پات مثل هلو له شده بود

این جا چشام واسه چشات اشک شده بود این جا دلش واسه صدات تنگ شده بود......

صفحه صفحه ورق زدم هر صفحه ی اون پر بود از زیباییها.

دفتر خاطراتو امروز ورق زدم تا بدونم گذشته ها با همه خوبی و بدیش گذشته و از یادا می ره وانی که باید تو

ذهنا بمونه اینه که فردا بازم مسافره .


سلام . خوفین ؟؟ چه خبرا؟؟ شوشوها خوبن ؟؟ عسل خانوما خوبن ؟؟

 ما دوتا که خیلی خوبیم و خوش میذگرونیم ...  از صبح تا شب می دوریم و می چرخیم همه عقده هایی که اون موقعها داشتیمو خالی می کنیم. میریم کوه و دشت و...

اون موقع ها همش می رفتیم جاهای خلوت تا یه موقع گیر نیفتیم اما همش یه چیزی میشد الان هی میریم جاهای شلوغ پلوغ تا یکی بیاد گیر بده ما هم با افتخار بگیم زن و شوهریم اما از بخت بد هیچ کی نمیاد تا یه کم ضایعش کنیم بخندیم...

اون کافی شاپی که همیشه می رفتیم هم سر میزنیم **کافی شاپ خنار**

خلاصه خیلی خوش میذگره تنها مشکلمون کمبود پوله... چند تا کار دیدم که نپسندیدم هنوزم نرفتم دنبال کار وبار سربازیم... اسمش که میاد تنم میلرزه .... ایشالا معاف میشم...یا این که !!!!!!

واسم دعا کنید یه گونی پول از آسمون بیفته بغلم یا یه کار خوب گیرم بیاد

نظر فراموش نشه

 

 

+ نوشته شده در  88/04/31;ساعت 0:9;  توسط مجید;  | 

* دوستت دارم*